آخرین ترشک نوشته ها نمایش/مخفی کردن پاسخ ها | میانبر های کیبورد

  • ولی اله

    ولی اله 17:05 در 31 August 2014 لینک یکتا | پاسخ/نظر  

    یا رب مرا یاری بده ، تا… 

    “یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
    هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
    از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
    صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
    در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
    از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
    بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
    چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
    گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
    گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
    هر شامگه در خانه ای …

    0 جالبه!
     
  • ولی اله

    ولی اله 17:00 در 31 August 2014 لینک یکتا | پاسخ/نظر  

    گفته بودی که چرا محو تماشای منی… 

    “گفته بودی که چرا محو تماشای منی
    انچنان مات که حتی مژه بر هم نزنی
    مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود
    ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی.”

    فریدون مشیری

    0 جالبه!
     
  • ولی اله

    ولی اله 12:24 در 21 August 2014 لینک یکتا | پاسخ/نظر  

    ابرها نامه‌های مچاله ی منند که بغض… 

    “ابرها
    نامه‌های مچاله ی منند
    که بغض هایم را
    در آنها می ‌نویسم
    و به دست باد می ‌سپارم
    تا برایت بخواندش”

    1 جالبه!
     
  • ولی اله

    ولی اله 22:20 در 11 August 2014 لینک یکتا | پاسخ/نظر  

    من به تو مایل و تویی هر نفسی ملولتر
    وه که خجل نمی‌شود میل من از ملال تو

    2 جالبه!
     
  • نسترن

    نسترن 10:09 در 8 August 2014 لینک یکتا | پاسخ/نظر  

    چرا باز هم غم؟ چرا باز دلشوره های… 

    ……………..

    چرا باز هم غم؟
    چرا باز دلشوره های دمادم؟
    پسینگاه جمعه؛
    همان لحظه های هبوط!
    همان وقت میلاد آدم!*

    قیصر امین پور

    *خدا آدم را پس از پسینگاه جمعه خلق کرد و هم به روز جمعه وی را از بهشت بیرون کرد.
    ترجمه ی تاریخ طبری، ج۱، ص۳۴ و۶۹

    2 جالبه!
     
  • نسترن

    نسترن 10:06 در 8 August 2014 لینک یکتا | پاسخ/نظر  

    کار من تماشاست و تماشا گواراست من به… 

    کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به میهمانی جهان آمده ام. و جهان به میهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بیدِ خانهِ ما ، هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم بِراهی می سوخت. همه چیز چنان است که می باید. آموخته ام که خرده نگیرم. شگفتی را دوست دارم. و پژمردگی را هم.
    دیدار دوست ما را پرواز می دهد. و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پی خویش می کشاند، درسیمای سنگ هست. در ابر آسمان هست. شاید …

    1 جالبه!
     
  • نسترن

    نسترن 10:04 در 8 August 2014 لینک یکتا | پاسخ/نظر  

    «گاه زیبایی چنان به ما نزدیک می شود که از تاروپود هستی نیز می گذرد و در ما سرازیر می شود. باید همیشه چنان باشد. سالها پیش در بیابانهای شهر خودمان زیر درختی ایستاده بودم، ناگهان خدا چنان نزدیک آمد که من قدری به عقب رفتم. مردم پیوسته چنین اند. تماشای بی واسطه و رودررو را تاب نمی آورند، تنها به نیمرخ اشیا چشم دارند.
    [...]
    دیری است بیشتر وقت خود را در خانه می گذرانم. از برخوردهای با این و آن کاسته ام. اگر یارانم مثل درخت بید خانه ما کم …

    1 جالبه!
     
  • حمید

    حمید 07:21 در 6 August 2014 لینک یکتا | پاسخ/نظر  

    تف

    1 جالبه!
     
    • ولی اله

      ولی اله ۰۷:۳۳ در ۱۵ مرداد ۱۳۹۳ لینک یکتا | پاسخ/نظر

      به چي حميد جان؟؟؟

      • حمید

        حمید ۰۷:۲۹ در ۱۸ مرداد ۱۳۹۳ لینک یکتا | پاسخ/نظر

        ولی جان میخواستم واسه پست پایین تو کامنت بزارم اشتباهی خودش یه پست شد…فکر میکنم یه حکمتی داره…

c
ارسال مطلب جدید
j
مطلب بعدی/پاسخ بعدی
k
مطلب قبلی/پاسخ قبلی
r
پاسخ
e
ویرایش
o
نمایش/مخفی کردن پاسخ ها
t
برو به بالا صفحه
l
برو به ورود
h
نمایش/حذف راهنما
shift + esc
لغو