دل من دیر زمانیست که میپندارد: “دوستی”…

دل من دیر زمانیست که میپندارد:
“دوستی” نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دلست آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را نادانسته بیازارد!
در ضمیری که زمین من و توست
از نخستین دیدار؛
هر سخن،هر رفتار
دانه هایست که می افشانیم؛
برک و باریست که می رویانیم،
آب و خورشید و نسیمش “مهر”است
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندکی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو دارامیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
زندگی گرمی دل های بهم پیوستست
تا در ان دوست نباشد همه درها بستست
در ضمیرت اگر این گل ندمیدست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای وجودت نوزیدست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان
خرج میباید کرد
رنج میباید برد
دوست میباید داشت
فریدون مشیری

14 جالبه!